این وبلاگ دستنوشته های من است با اندکی احساس
تو از فراسوی آسمان

از ماورای خیال

از پس هفت توی اندیشه های شاعرانه

                                                   می آیی

تو با سپیدی برف

همراه قطره های باران

از لابلای احساس روزهای گرم تابستان

تو از بهشت به زمین می آیی!

و من اینجا پشت این پنجره کوچک

یک عمر انتظار تو را کشیده ام

سالها برای تو سروده ام

و چه رویاها که با تو ندیده ام

به من بگو ماه آسمان من

مگر دنیای پاک شاعرانه آنجا نیست؟

مگر ستاره ها هر شب پای نمی کوبند؟

مگر بهشت برای تو کافی نیست؟

که اینچنین رویای مرا تسخیر کرده ای

مرا از این پنجره سرد جدا کن

یا هبوت کن یا عروجم بده

مرا از این نفس های عاریه ای

از این روزها و شبهای طلسم شده ی بی فرجام

                                                              رها کن

پر پروازم ده

به همانجا که هستی و من شنیده ام

روزها و شبهایش مملو از یکرنگیست!

به فراسوی آسمان

سرزمین فرشتگان و مهربانان

مرا با خود ببر

زمین

       عجیب آلوده ست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت ۱۹:۳۳ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

یلدا بیاید و تو نباشی، نه شب زیباست و نه یلدا، یلداست.

ماه مهربانم، این بلندترین شب سال، بدون تو شادان سپری نشد. ولی تو میدانی و می شناسی که من بر سر پیمانم با تو می مانم تا بیاید شبی که تو باشی و بلندترین شب سال، کوتاه ترین برایمان باشد.

مپرس بی تو چه آمد به روز من امشب

که بی خبر تویی از درد و سوز من امشب

 

هزار سال من و دل به هم در افتادیم

شکست پشت مرا خصم کینه توز امشب

 

خیال توست که با من نشسته تنگاتنگ

لهیب آتش خرمن فروز من امشب

 

چه سان ز یاد برم درد زخم های تو را

میان خاطره ها می کند بروز امشب

 

گلی به شاخه مرا تازه ماند این همه سال

که عشق اول و یار هنوز من امشب

 

چنان گسست ز هم سال ها که می ترسم

به شب نرسد قلب دست دوز من امشب!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ساعت ۱:۲۲ قبل از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

بنویس در خاطرم

یک سطر از نگاهت را

که دنیا بی نگاه تو

پر از تشویش دلتنگیست!

بنویس یک بوسه بر لبهایم

گرم تر از خورشید تیر

اینجا زمستان است وقتی نیستی

زندگی را بنویس

عشق را هجی کن

و بیاموز به من ماندن را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۲۴ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

می خواهم آواز بخوانم

نه آوازی که تا به حال شنیده ای

آوازی که کوه و من شنیده ایم!

می خواهم چشمهایت را غزل کنم

با خیالت تحریر بسازم

اوج بگیرم آنچنان که آسمان با صدایم بلرزد

می خواهم آواز بخوانم

آنقدر بلند که بشنوی

هر کجا هستی

آواز من صدای آسمان ابریست

آواز من صدای سکوت سالهاست

بشنو و عاشق شو

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۱۸ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

من اگر خدا بودم...

کمی به زمین می آمدم.شاید چند روزی فقط. و اگر کودکی را بی لباس می دیدم، می پوشاندمش. اگر شرم پدری را برای بازگشت به خانه می دیدم، دستهایش را پر می کردم.

من اگر خدا بودم، آدرس تمام زاغه ها را می دانستم. در کوچه های باریک و تاریکشان، شب تا به صبح قدم می زدم تا صدای آرزوهای کودکانشان را بشنوم. آنگاه تک به تک به آرزوهای کوچکشان میرساندمشان.

من اگر خدا بودم، انتظار دعا و اشک نداشتم برای اجابت. بی دعا اجابت می کردم.

من اگر خدا بودم، نیم روزی را در بیمارستانها پرسه می زدم. آنها که ناامیدانه امید به بهبود داشتند و حتی آنها که حتی از ترس مخارج درمان راهی بیمارستان نمی شوند را شفا می دادم.

من اگر خدا بودم، شبها تا به صبح برای دختر بچه های گل فروش، عروسک می ساختم تا کسی هم پیدا شود که به آنها هدیه ای بدهد.

من اگر خدا بودم همان چند روز کفایت می کرد برای بهشت کردن زمین. دیگر بهشتی در آسمانها نمی ساختم تا رویای نرسیده ی مردم شود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۱۳ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

برای یافتن باید سفر کرد ولی من از سفر بی زارم.

از هرچیز که تو را از من بگیرد، که مرا از تو دور کند بی زارم. از شمردن سنگریزه های جاده و آنهمه تنهایی، از شبی که به زحمت صبح می شود و از تمام ایستگاههای بین راه دل خوشی ندارم.

بیا قرار بگذاریم، نه تو سفر بروی و نه من. هرچه باید را یک جا بیابیم.زیر یک آسمان.زیر یک سقف.

بیا فراموش کنیم اینهمه جاده برای چه کشیده شده! گاهی می شود روی تمام جاده ها را کم کرد.با نرفتن.

زمزمه می کنم: جهان را می شود میان خورشید موی تو جستجو کرد.


تو نیستی و هر چیزی که هست، هرگز جای تو را نمی گیرد. با این هوا غریبه ام. این شب هایی که آرام آرام سرد می شوند و مرا یاد تو می اندازند. کجایی؟ چرا میدان دید من خالی از حضور توست؟ بدون من، هرکجا هستی آیا آرامی؟ حالا که لبخند مرا نمی بینی، حالا که صدای بم مرا نمی شنوی، شوخی ها و تکیه کلام هایم، هنوز آرامی؟

بگذار بگویم که اینجا همه چیز مانند گذشته است، جز همه چیز! که همه چیز و همه کس تویی، که نیستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ساعت ۲۲:۵۳ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

بسترم از تن او خالی شد

باغ از هر گل و بو خالی شد

 

ماهی و سنگ به یکجا خفتند

آب از بستر جو خالی شد

 

همه شب مست به بویش بودم

شب بی دوست سبو خالی شد

 

باد بنیاد مرا خواهد برد

دستم از طره ی مو خالی شد

 

جوهر شعر مرا باران شست

دفتر از راز مگو خالی شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت ۲۲:۴ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

این چه جادویی ست که " دوستت دارم" دارد؟

می گویی و عاشق می شوم. می گویم و عاشق می شوی.  بی گمان تو جادوگری! چشمهایت جادوست. نگاهت، دستهایت، نفس هایت، همه ی تو جادوست.

من که هیچ جادویی را باور نداشتم، چه ساده مسحور نگاه تو می شوم. تو از آسمان نیستی، تو خود آسمانی! وگرنه من اینگونه هر لحظه در زلال آبی خیالت، پرواز نمی کردم.

زیبای خاطر نوازم، نگاه کن.امروز با دوستت دارم تو دنیا آبی ست. هرگز این رنگ را از من نگیر.

بگذار کنار تو نگاه کنم به قد کشیدن امید زندگیم، آری هفت ساله شد. امروز.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۱۲ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

آیا ز باغ سوخته دیدار می کنی؟

یک شب مرا به وسوسه بیدار می کنی؟

 

یاد از تحملی که به ما داده بود عشق

بسیار کرده ام، تو هم اینکار می کنی؟

 

با من ز بام طاعت و تسلیم می پری؟

می می زنی؟ به بوسه اقرار می کنی؟

 

آنگونه عاشقی که ز افلاک سرکشی

یا همچو من ملامت اغیار می کنی؟

 

دل می کنی از آنچه به جز عشق می رسد؟

وز نفس، آنچه می رسد انکار می کنی؟

 

در میان بازوان من آرام می شوی؟

تیمار این مرد صبور بیمار می کنی؟

 

من هر غزل به نام تو آغاز کرده ام

تو یاد از آن مغازله یک بار می کنی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۵۰ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

با بوسه بر لب های تو

هر روز افطار می کنم

 

با جان وفادارم ولی

سی روز اقرار می کنم

 

چشمم به چشم آئینه

با عشق دیدار می کنم

 

وقت سحر با بوسه ای

آهسته بیدار می کنم

 

دل گرچه پابند تو است

از غیر بیزار می کنم

 

با بوسه بر لب های تو

هر روز افطار می کنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۵۸ بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  |