|
این وبلاگ دستنوشته های من است با اندکی احساس
|
چشمهای یعقوب را
پیراهن یوسف، بینا کرد
و چشمهای مرا
پیراهن تو از اشک، تیره!
آری
عشق، نقطه ی مشترک من و یعقوب است
با تفاوت پیراهنی که
مداوا می کند و مبتلا!
ز همنشینی شعری زلال برگشتم
ز های و هوی سیاست گریختم و اینک
به دامن غزلی بی زوال برگشتم
تمام عشق، تمام مرا فرو بلعید
تمام روز به حافظ، به فال برگشتم
طراوت نفس صبح من نمی بینی؟
شب از مغازله با آن غزال برگشتم
ره جنون که نخستین نشیمن عشق است
چه سخت رفتم و آسوده حال برگشتم
به یاد روز جوانی دوباره لرزیدم
به سال های سفر در شمال برگشتم
زمین به پای تو می گشت و آسمان با من
به پای رفتم و بر روی بال برگشتم
نگاه کردی و راز نگاه پرسیدی
جواب دادم و با صد سوال برگشتم
به جستجوی حقیقت که اول سفر است
به انتهای یقین، تا محال برگشتم
که اگر هست نه ماوای من شیدائی ست
نامم امروز ببر، عمر نخواهد پائید
نه مرا صبحدمی باقی و نه فردائی ست
آفتابی و نتابی به سرم، حق داری
در خور نام تو کی نام من رسوائی ست؟
بردی از یاد حدیث من و امشب بی تو
اشک تلخی ست که دمساز من تنهائی ست
گل دو روزی ست وفادار به گلشن، تو مباش
بی وفایی نه برازنده ی هر زیبائی ست
همدلی نیست در این بزم به جز چشم ترم
گریه کردم که مرا همدم پا برجائی ست
مهربان باش، کبوتر نه هوائی دارد
قفسی هست و دلی و سر پر سودائی ست
نرم تری ز برگ گل، خم شده ای به بارشی
رقص پر پرنده ای، خوش حرکات و زنده ای
باد تو را کجا برد، گل چه کند سفارشی؟
چشم منی و باورم، جان منی و یاورم
تا به چه سوی می بری، تا به کجاش می کشی؟
چون تویی آخرین حرم، عطر و گلاب بسترم
پای کشم ز هر دری، سر ننهم به بالشی
آب تویی، هوا تویی، سوی تویی، صدا تویی
چشم به هر طرف رود، از تو دهد گزارشی
خسته منم، خسته منم، سنگ منم، صدا تویی
نرم تویی، رها تویی، چشمه ی رام و رامشی
خاک نشسته بر چمن، پریده رنگ نسترن
تا تو گرفته ای ز گل، فرصت هر نمایشی
حتی با گذشت سالیان
هر غروب
با نوازشهای باد
هر صبح با
گل لبخند نرگس ها
در من زنده می شود عشق جاودان تو
تو از یاد من نمی روی
تا مهر و ماه می درخشد
تا زمین جوانه می رویاند
تا خاک بستر جاودانم شود
تو از یاد من نمی روی
دلتنگی از سروده ی من دل نمی کند
از درد ناشنوده ی من دل نمی کند
در جان من عذاب سفر آرمیده است
از بوده و نبوده ی من دل نمی کند
در آینه ز صورت من آشناتر است
از چهره ی خموده ی من دل نمی کند
شعر من است خانه ی زود آشنای او
از دفتر گشوده ی من دل نمی کند
هیهات، نقش و یادواره ی دلتنگی
از لوح نازدوده ی من دل نمی کند
دلتنگی از من است و منم از تبار او
از جسم و توده ی من دل نمی کند
واژه ها مثل باران می بارند. زمزمه می کنم. زیاد و زیادتر می شوند. مجبورم بنویسم و تنها کاغذ همراهم، پشت سپید بسته ی سیگار است.می نویسم.کوچک و درهم. زیر چراغ برقی می ایستم تا چشمهایم ببینند چه می نویسند. تمام که می شود سرم را بالا می گیرم.عبور قطره ها را کنار نور زرد حباب چراغ دوست دارم.
بی اختیار می خوانم: ببار ای بارون ببار.... در شبهای تیره چون زلف یار... بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون...
خانه ی من نور اندکی دارد.روی همین کاغذها فقط. شمعی روشن است و من می خواهم تنم را غرق در شب کنم.اینجا نه گناهی هست و نه گناهکاری. دیگر برای نیاز، شرمنده ی خودم نمی شوم. آرام آرام یکی می شوم با شب.
آوازهای مرا دوست دارد. لبخند روی لبهایم را بارها می بوسد. قهوه درست کردنم را سر یک ساعت دوست دارد. مرا از کسی پنهان نمی کند، بلکه غریبه ها را از من پنهان می کند. شب می داند که من هنوز هم همان سادگی کودکانه را دارم.
شب،شب،شب ای دیرینه الهام بخش من! دستم را بگیر و غرقم کن.روز جز تکرار تنهایی نیست. کنارم باش.بپوشانم...
تو راه خانه ی مرا می دانی.اینجا خانه ی من است. نیمه شبها، با چراغی کم نور یا شمعی که سو سو می زند. پنجره ای که همیشه رو به حیاط باز است و میزی پر از کاغذ و نوشته.
اینجا خانه ی من است.جایی که ساعتهای من در آن لنگ می زنند! خانه ی تو پس کجاست؟ در کدام سوی مه گرفته؟
پی نوشت(بی ربط نوشت): دلم می خواد یه صبح که بیدار میشم،ببینم سفره ی قلمکار اصفهان پهن شده، یه سماور کنار سفره باشه با یه قوری نقش شاه عباس که بخار سماور روش نقش ببنده و هی پاک شه.وسط سفره دوتا نون سنگک خاشخاشی تازه باشه که گرماش رو بشه حس کرد. پنیر تبریز و کره ی محلی با دو تا استکان کمر باریک با قاب نقره کار( قاب میگن بهش؟).چای زعفرونی تازه دم داغ.
صدای دو تار خراسونی بیاد و یه نفر بگه بفرمایید صبحانه! اگه کسی به این میهمانی دعوتم کنه حتما میرم.هرجای دنیا که باشه.
می نویسم: حرم هنوز عطر تو را دارد
تو که از زلال بی کران آسمان آبی تری
غروب دهم فروردین... سکوتی که با صدای فشردن کلیدهای این همدم امروزه ی انسانها شکسته می شود... دیکته ی کامیار تمام شد... امروز دیکته ی شعر خودم رو گفتم و نوشت... با اون دستهای کوچیک و زیباش... نویسنده ی امروز پدر، پسر بود... مداد سیاه رو محکم روی سپیدی کاغذ فشار می داد...گفتم آخ! پرسید چی شد؟ گفتم تنم درد گرفت!خیلی فشار میدی مداد رو روی کاغذ... نگاه کرد... از اون نگاههای معروف کامیار...گفتم پدرت بیشتر از حرفهایی که زده، روی کاغذ نوشته...کاغذ، مث دل من می مونه.باش مهربون باش...گمان نکنم کامیار توی دلش بگه چه پدر عجیبی دارم...هرچی باشه اونم از رگ و ریشه منه...
الان تنهام...پسر هم رفت خونه زری جون... زیاد جایی بند نمیشه...اینم از اخلاقهای منه که بهش رسیده...فرصت چند سطر نوشتن دست داد...زمان کم میارم...ظرفها رو هنوز نشستم. کف پذیرایی رو تی نکشیدم.جارو هم که نزدم... امشب کامیار لازانیا سفارش داده.اونم باید درست کنم... همه ی اینها یعنی فرصت نوشتن تمام شد!
امروز یازدهم فروردین،تولد سی و سه سالگی من بود. دوستان زیادی با لطفشون من رو شرمنده کردن. این شعر رو هم دوست هنرمندم شبنم برام فرستاده بود که اینجا می نویسمش. همین جا هم از شما که میهمان احساس و نوشته های من هستید و از شبنم عزیز تشکر می کنم.
کامیار خوابیده.فرشته ها هم خوابیدن.من بیدارم تا مراقب فرشته ها باشم! و چه تقدیر سختی ست انسان بودن وقتی بهای سنگینی دارد...