X
تبلیغات
شب سکوت کویر
این وبلاگ دستنوشته های من است با اندکی احساس
پسر زیبای من، کامیار بی نظیرم

امروز پدر سی و چهار ساله شد. هفت سال و هفت ماه و ده روز از عمرم با عشق تو گذشت.

زیبای صبورم، پدر رو بخاطر تمام لحظاتی که به من نیاز داشتی و کنارت نبودم ببخش. بخاطر اینکه تو شایسته ی بهترین های دنیایی و پدر هنوز نتونسته دنیا رو به پات بریزه، من رو ببخش. اما روزی می رسه که بزرگ تر می شی و اون روز می فهمی که از تمام دنیا هیچ چیز به اندازه ی عشق، لایق دل بستن و احترام نیست. پدر تمام ثانیه های بعد از تولد تو، عاشقت بود و هست و تا ابد خواهد بود.

کامیار مهربونم، یازده فروردین روز به دنیا اومدن پدرت هست ولی روز تولد من، یک شهریور ۱۳۸۵ بود. روزی که خدای بزرگ بهترین هدیه ی دنیا رو به من داد. روزی که تو به دنیا اومدی. پاره ی تن پدر، ممنونم که پسر من شدی و به دنیا اومدی. برای تو و بخاطر تو، هرچه سختی کشیدم، با عشق بود و تا روزی که زنده هستم هر کاری بخاطر خوشبختی تو می کنم.

جان و جانان پدر، با همه مهربون باش. بی توقع مهر بورز. برای همه خوبی و نیکی بخواه، حتی اگه متهم به دلسنگی و بی مهری شدی ولی نذار چیزی زانوهات رو سست کنه. نگران قضاوت آدمها نباش. اون کسی که تو رو قضاوت خواهد کرد، همه چیز رو می بینه و می دونه. وقتی در حق کسی نیکی کردی، این رو بدون که کار بزرگی نکردی و فقط مطابق سرشت پاکت رفتار کردی. اگه دست کسی رو گرفتی، دستت رو دراز نکن که دستت رو بگیرن. حتی اگه زمین خوردی. دستت رو به زانوهات بگیر و بلند شو. هیچ نیرویی به اندازه ی اراده ی تو قدرتمند نیست. و این رو هم بدون که بارها و بارها زمین خواهی خورد و این اصلا مهم نیست. مهم اینه که بلند بشی و ادامه بدی. هرگز خسته و نا امید نشو و هیچوقت تسلیم نشو. پسر من، هرگز تسلیم هیچ اتفاق و هیچ کسی نمیشه.

عمر پدر، خورشید زندگی من، توی زندگی لحظات بی شماری پیش میاد که حس می کنی تنهایی و خسته. درست همون لحظه زمان نزدیک شدنت به سرچشمه آفرینش و خدای بزرگه. چون اون وقتی کمکت می کنه که انتظارش رو نداری. ایمانت رو به خدا از دست نده و شک نکن تنها رمز موفقیتت همین خواهد بود که با ایمان و اراده تلاش کنی.

تو لایق تمام زیبایی هایی. به زشتی و دروغ و کژی راضی نشو. تو روشنی و پر از نور زندگی، به تاریکی و نادانی و فراموشی پناه نبر. ساعت هایی از روز که کتاب می خونی، پشتوانه زندگی تو خواهد شد. موسیقی با معنا گوش بده و حتما با یک ساز انس بگیر. چون زمان هایی هست که تو با موسیقی آرام و سرشار از زندگی می شی.

آرام جانم، همیشه یاد بگیر و همیشه یاد بگیر. از خوبی و بدی، درس خوب بودن یاد بگیر. دوست هایی انتخاب کن که دست کم توی یک زمینه از تو بهتر باشن و بدی آشکاری نداشته باشن. اینجا تنها وقتی هست که وسواس زیاد، ضامن خوشبختی تو خواهد شد.

کامیارم، پسرم، بهشت من، عاشقت هستم و سراپای وجود پاکت رو بوسه بارون می کنم. تو افتخار پدری.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 


هر که در زد در این دو روزه ی عید

پر زدم سوی در مگر که تویی

 

هر کجا بوی عطر و عودی بود

سر زدم بی خبر مگر که تویی

 

عید بگذشت و چشمم از تب و تاب

پشت در شد سپید و در نزدی!

 

عطرها عودها تمام شدند

تا خم کوچه هم تو سر نزدی!


سپرده ام تمام دنیا را به تو بدهند

هر چه هست و نیست

ولی خوب می دانی

دنیا بدون نگاه من

برای تو شیرین نیست

که اگر من نباشم

بهشت هم برای تو بهشت نیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

باش تا باور کنم زندگی زیباست

نه اینکه فراموشی کار آدمهاست!

باش تا ببینم یکبار

                        آدم ها هفت رنگ رنگین کمان نیستند

و زندگی با رنگ سبزش از ماست

روزگار دروغ و کژی گرچه بیداد می کند

تو بمان تا باور کنم راستی حکمفرماست

تا رسیدن به شهر عشق فاصله ای نیست

با نگاه تو می توان از این فاصله هم کاست

با دروغ و فریب می توان زندگی ساخت؟

نه عزیزم، زندگی با ستون اعتماد پابرجاست

خوشبختی آرزوی محال آدم ها نیست

نکته اینجاست که با تمام وجود باید خواست...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1392ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

تو از فراسوی آسمان

از ماورای خیال

از پس هفت توی اندیشه های شاعرانه

                                                   می آیی

تو با سپیدی برف

همراه قطره های باران

از لابلای احساس روزهای گرم تابستان

تو از بهشت به زمین می آیی!

و من اینجا پشت این پنجره کوچک

یک عمر انتظار تو را کشیده ام

سالها برای تو سروده ام

و چه رویاها که با تو ندیده ام

به من بگو ماه آسمان من

مگر دنیای پاک شاعرانه آنجا نیست؟

مگر ستاره ها هر شب پای نمی کوبند؟

مگر بهشت برای تو کافی نیست؟

که اینچنین رویای مرا تسخیر کرده ای

مرا از این پنجره سرد جدا کن

یا هبوت کن یا عروجم بده

مرا از این نفس های عاریه ای

از این روزها و شبهای طلسم شده ی بی فرجام

                                                              رها کن

پر پروازم ده

به همانجا که هستی و من شنیده ام

روزها و شبهایش مملو از یکرنگیست!

به فراسوی آسمان

سرزمین فرشتگان و مهربانان

مرا با خود ببر

زمین

       عجیب آلوده ست...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

یلدا بیاید و تو نباشی، نه شب زیباست و نه یلدا، یلداست.

ماه مهربانم، این بلندترین شب سال، بدون تو شادان سپری نشد. ولی تو میدانی و می شناسی که من بر سر پیمانم با تو می مانم تا بیاید شبی که تو باشی و بلندترین شب سال، کوتاه ترین برایمان باشد.

مپرس بی تو چه آمد به روز من امشب

که بی خبر تویی از درد و سوز من امشب

 

هزار سال من و دل به هم در افتادیم

شکست پشت مرا خصم کینه توز امشب

 

خیال توست که با من نشسته تنگاتنگ

لهیب آتش خرمن فروز من امشب

 

چه سان ز یاد برم درد زخم های تو را

میان خاطره ها می کند بروز امشب

 

گلی به شاخه مرا تازه ماند این همه سال

که عشق اول و یار هنوز من امشب

 

چنان گسست ز هم سال ها که می ترسم

به شب نرسد قلب دست دوز من امشب!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1392ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

بنویس در خاطرم

یک سطر از نگاهت را

که دنیا بی نگاه تو

پر از تشویش دلتنگیست!

بنویس یک بوسه بر لبهایم

گرم تر از خورشید تیر

اینجا زمستان است وقتی نیستی

زندگی را بنویس

عشق را هجی کن

و بیاموز به من ماندن را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1392ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

می خواهم آواز بخوانم

نه آوازی که تا به حال شنیده ای

آوازی که کوه و من شنیده ایم!

می خواهم چشمهایت را غزل کنم

با خیالت تحریر بسازم

اوج بگیرم آنچنان که آسمان با صدایم بلرزد

می خواهم آواز بخوانم

آنقدر بلند که بشنوی

هر کجا هستی

آواز من صدای آسمان ابریست

آواز من صدای سکوت سالهاست

بشنو و عاشق شو

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

من اگر خدا بودم...

کمی به زمین می آمدم.شاید چند روزی فقط. و اگر کودکی را بی لباس می دیدم، می پوشاندمش. اگر شرم پدری را برای بازگشت به خانه می دیدم، دستهایش را پر می کردم.

من اگر خدا بودم، آدرس تمام زاغه ها را می دانستم. در کوچه های باریک و تاریکشان، شب تا به صبح قدم می زدم تا صدای آرزوهای کودکانشان را بشنوم. آنگاه تک به تک به آرزوهای کوچکشان میرساندمشان.

من اگر خدا بودم، انتظار دعا و اشک نداشتم برای اجابت. بی دعا اجابت می کردم.

من اگر خدا بودم، نیم روزی را در بیمارستانها پرسه می زدم. آنها که ناامیدانه امید به بهبود داشتند و حتی آنها که حتی از ترس مخارج درمان راهی بیمارستان نمی شوند را شفا می دادم.

من اگر خدا بودم، شبها تا به صبح برای دختر بچه های گل فروش، عروسک می ساختم تا کسی هم پیدا شود که به آنها هدیه ای بدهد.

من اگر خدا بودم همان چند روز کفایت می کرد برای بهشت کردن زمین. دیگر بهشتی در آسمانها نمی ساختم تا رویای نرسیده ی مردم شود.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1392ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

برای یافتن باید سفر کرد ولی من از سفر بی زارم.

از هرچیز که تو را از من بگیرد، که مرا از تو دور کند بی زارم. از شمردن سنگریزه های جاده و آنهمه تنهایی، از شبی که به زحمت صبح می شود و از تمام ایستگاههای بین راه دل خوشی ندارم.

بیا قرار بگذاریم، نه تو سفر بروی و نه من. هرچه باید را یک جا بیابیم.زیر یک آسمان.زیر یک سقف.

بیا فراموش کنیم اینهمه جاده برای چه کشیده شده! گاهی می شود روی تمام جاده ها را کم کرد.با نرفتن.

زمزمه می کنم: جهان را می شود میان خورشید موی تو جستجو کرد.


تو نیستی و هر چیزی که هست، هرگز جای تو را نمی گیرد. با این هوا غریبه ام. این شب هایی که آرام آرام سرد می شوند و مرا یاد تو می اندازند. کجایی؟ چرا میدان دید من خالی از حضور توست؟ بدون من، هرکجا هستی آیا آرامی؟ حالا که لبخند مرا نمی بینی، حالا که صدای بم مرا نمی شنوی، شوخی ها و تکیه کلام هایم، هنوز آرامی؟

بگذار بگویم که اینجا همه چیز مانند گذشته است، جز همه چیز! که همه چیز و همه کس تویی، که نیستی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1392ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  | 

بسترم از تن او خالی شد

باغ از هر گل و بو خالی شد

 

ماهی و سنگ به یکجا خفتند

آب از بستر جو خالی شد

 

همه شب مست به بویش بودم

شب بی دوست سبو خالی شد

 

باد بنیاد مرا خواهد برد

دستم از طره ی مو خالی شد

 

جوهر شعر مرا باران شست

دفتر از راز مگو خالی شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط رضا انصاری فرد  |